امروز سوار تاکسی یه مرد نسبتا مسن شدم ، همین که تاکسی راه افتاد یکی از مسافرا از راننده درخواست یه آهنگ رو کرد . پیش خودم فکر کردم الان رانندهٍ رادیو رو روشن میکنه ولی دیدم داره از بلندگوهای ماشین صدای دیمبلودیمبوی یه آهنگ فوق العاده شاد میاد و همزمان آقای راننده داره ارادشو از دست میده تا جای که بیخیال فرمان و گاز و کلاج و دنده شد و شروع کرد به رقصیدن . من که دیگه امیدم رو به ادامه زندگی از دست داده بودم ، که یاد حرف داستایوسکی تو کتاب یادداشت های زیرزمینی افتادم که میگفت در هین زجر کشیدن هم میشه لذت برد و دیگه کلا بیخیال شدم و سعی کردم با تماشای حرکات راننده شاد بشم و انصافا هم شاد شدم . حالا قسمت جالبش اینجا بود که ماشینای که از کنارمون رد میشدن همه بوقشونو یه سره میکردن و شروع میکردن به خندیدن . ولی بالاخره با سلامت جسمی به سر مقصد ... رسیدیم .
این یه تجربه واسم شد که سعی کنم بیشتر شاد باشم . بابام میگه شما جوونا از بس عاشق خوردن سوسیس و کالباس و مرغ هورمونی و .... هستید که همه بدناتون سست و بی حاله و به قول خودش به یه فوت بندید. انصافا هم راست میگه این همه امراض که به سراغ ما میاد به خاطر خوردن این کوفت و زهره ماری هاست دیگه وگرنه ماهم مثل این راننده تاکسیه بیخود و بی جهت شاد میبودیم.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 21:38  توسط امینات
|
تصمیم گرفتم که دیگه تصمیم نگیرم.چون این روزا هرچی تصمیم میگیرم ، باز تصمیم میگیرم که تصمیممو عوض کنم . پس نتیجه میگیریم که بهتره همون اول تصمیم نگیرم ، که بعدش مجبور باشم تصمیممو با یه تصمصم دیگه عوض کنم.
پ . ن : به حق چیزای ندیده ، یه بسته چیپس بابام خریده که مزش شیرینه !!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:19  توسط امینات
|
عاشق آسمون کوه و دشت تو شبم . نمیدونم شما هم تجربه کردید یا نه ، شب هنگام اون لحظه که رو به بالا دراز کشیده باشی و چشم بدوزی به سقف آسمون ، سقفی که زیرش احساس خفگی نمیکنی و تنها احساسی که میتونی داشته باشی آرامشه ، سقفی که با ستاره های بسیار زیادی تزئین شده و تا جایی که چشم کار میکنه فقط ستاره میبین و ستاره،اصلا فکر کنم دلیل این آرامش همین ستاره هاشن ، ستاره های که هر کدوم متعلق به یه کسیه. مگه این نیست که میگن هر کی واسه خودش یه ستاره داره یعنی همون موقع که بدنیا میاد خدا یه ستاره واسش میزاره تو آسمون ، پس چرا آسمون شهر با این همه جمعیت اینقدر خلوته ، پس این ستاره هاش کجان .
میگم شاید این مردم یه بلای سر ستاره هاشون آوردن ، شاید یکیشون احتیاج داشته برده فروخته ، شاید یکی ستارشو برده قائم کرده ، شاید یکی نور ستارشو کم کرده ، شاید یکی ستارشو کشته ،شاید یکی از همون اول ستارش خاکی بوه و نور نداشته، شاید.......
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:16  توسط امینات
|
اگه شما یه پیرمرد رو ببینید که 5 یا 6 توبره رو دوششه و داره خیابونا رو میگرده ، چه حسی بهتون دست میده ؟
من قبلا یه همچین شخصی رو دیده بودم و پیش خودم فکر میکردم که طرف حداقل امکانات رفاهی رو داره و به دلیل اختلالات ذهنی که شاید داشته باشه این کار رو میکنه . تا دیروز که دیدم از دور داره میاد ، وقتی به روبه روی خونه ما، اونور خیابون رسید واسه تازه کردن یه نفس وسائلشو گذاشت زمین و خودشم کنارشون نشست ، خیلی دوست داشتم برم و یه صحبتی باهاش داشته باشم ، با یه ترفندی جلو رفتم و سر صحبت رو باهاش باز کردم ،ولی احساس کردم که نه منو میبینه و نه صدامو میشنوه ، یه کم که به صحبت کردن ادامه دادم کم کم داشت متوجه حضور من میشد . قیافش خوشحال به نظر میومد ، مثل یه آدمی که تو یه جزیره دور افتاده اسیر شده باشه و حالا بعد از چند سال داره با یه هم نوع صحبت میکنه .
یواش یواش داشت شروع میکرد به درد و دل کردن ، از طرز صحبتش معلوم بود که سالها با کسی درد و دل نکرده ، دلش خیلی پر بود از همه کس وهمه چیز . فهمیم این وسائلی که همراهشه پتوهاشن که بدلیل خانه به دوشی مجبوره همه جا با خودش ببره ، میگفت پری روز لای آهنای گوشه قبرستون خوابیدم ، دیشبم پای کوه .
راستی یه کاپشن پشمی گنده هم تنش بود ، شاید میترسید اگه درش بیاره و یه گوشه بزاره مامورای شهرداری به نیت آشغال میبرن میسوزوننش اونوقت مجبوره زمستونو با یه پیرهن سر کنه .
ازش پرسید پدرجان تشنتون نیست ، برم واستون آب بیارم ، گفت زحمتت میشه . رفتم و یه بطری آب خنک که چه عرض کنم آب تگری واش آوردم . حتی بلد نبود در بطری رو باز کنه انگار تاحالا این کار رو انجام نداده بود . وقتی در بطری رو واسش باز کردم کم کم شروع کرد به نوشیدن آب و حدود یک و نیم لیتر آب رو خورد. از چهرش معلوم بود مزه اون آب خنک تو دهن اون مرد مثل مزه یه لیوان آب آناناس که به یه پسر بچه هشت ساله آدامس فروش میدی ، یا یه بطری مشروب اعلا که به یه کارمند ساده میدی یا چه میدونم یه کوفت و زهره ماری که به یه تاجر بین المللی میدی . اون وقت بود که دلم واقعا واسش سوخت. ناراحت شدم از این که نتونستم درست و حسابی کمکش کنم ، پیش خودم گفتم چی میشه منم یه قدرتی داشتم و میتونستم دست امثال این مرد رو بگیرم . ولی میترسم ، میترسم چون میدونم و با چشم خودم دیدم دیگران رو که همچین تصوری رو داشتن ولی وقتی واسه خودشون کسی شدن و به یه همچین اشخاصی رسیدن پیش خودشون گفتن : حالا ما کمک نمیکنیم بزار دیگری کمک میکنه ، یادشون میره خودشون کی بودن . منم که تافته جدا بافته نیستم و این تغییر وضعیت فکری به احتمال زیاد به سراغ منم میاد که امیدوارم بتونم مقاومت کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:26  توسط امینات
|
دیروز علی رغم میل باطنیم و به اصرار مامان راضی شدم که همراه خانواده بریم پیشواز عمو و زن عمو که داشتن از سفر مکه بر میگشتن راستش من از قوم پدری زیاد خوشم نمیاد و بیشتر اوقات دیدار ما خلاصه میشه به مجالس عروسی و یا یک همچین مراسمی . به دلیل تاخیری که حاجی های مکرمه داشتن بنده مجبور بودم دو ساعت دیگه قیافه فامیل عزیز رو با ولع تمام تماشا کنم . بیچارها همه حوسلشون سر رفته بود یه عده داشتن یه گوشه ورق بازی میکردن ، یه عده داشتن با اشتهای فراوان میوه و شیرنی میخوردن ، یه عده هندوانه قاچ کرده بودن داشتن کوفت میکردن . بنده حقیر هم که دنبال یه سوژه واسه سرگرمی میگشتم متوجه کفش های پسر عموم شدم که با کفش های مامان بزرگ خدا بیامورزم مو نمیزد . ( من یه عادت دارم که اگه لباس جلف ببینم تن یه آشنا تا یه تیکه بارش نکنم ول کن نیستم ) منم که نمیخواستم این سر گرمی رو از دست بدم رفتم و یه گوشه گیرش انداختم و از سر تا پا براندازش کردم و هرچی که از ذهنم میگذشت به زبون آوردم :
خوب پیرهنت آستینش خیلی کوتاهه ولی میشه نادیده گرفت ، شلوارتم خیلی پاره پورست که اونم شاید گیر کرده به یه چیز تیز و پاره شده ولی از کفشات نمیشه گذشت ، بینم نکنه کفشاتو دزد برده و مجبور شدی کفش های مامان بزرگت رو بیاری ، بابا یه دمپای نبود بندازی توک پات . اونم همش میخواست بحث رو عوض کنه و هی خودشو میزد به کوچه علی چب تا بالاخره من با بزرگواری که دارم بیخیالش شدم ولی خداییش خیلی ضایع بود ، کاش میشد یه عکس میگرفتم واستون میزاشتم ولی شارژ گوشیم تموم شده بود .
تا بعد از حدود دو ساعت که حاجی های مکرمه تشریف فرما شدن و من علی رغم میل باطنیم و چون مامان داشت نگاه میکرد رفتم جلو و با عمو و زن عمو ماچ و بوسه کردم . و بعد موفق به جیم شدن شدم .
بنیاد خانواده نوشت : همیشه حرمت بزرگتر رو نگه دارید. 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:40  توسط امینات
|